مرگ اندیشی

مرگ اندیشی

گروه گفتگو ــ الهه خسروی یگانه: غروب دلگیر یکی از روزهای آخر آذرماه، در میان اتاقی که کتاب ها محاصره اش کرده اند، دکتر محمد صنعتی شماره آخر ارغنون را با آن جلد سیاه رنگش دست به دست می کند و منتظر می نشیند تا گفتگویمان را درباره مرگ آغاز کنیم.

این بار دومی است که به سراغ او رفته ام. نخستین بار هدایت بود و آشنایی با نگاه متفاوت صنعتی به بوف کوری که بهتر و جلوتر از همه ما می دید و می اندیشید. این بار هم وقتی شنیدم که سردبیری شماره آخر ارغنون را بر عهده داشته است آن هم حول موضوعی مثل مرگ فهمیدم که احتمالا حرف های بسیاری برای گفتن دارد. حدسم درست بود!

مصاحبه با دکتر محمد صنعتی کار سختی است. مخصوصا اینکه بین این همه کتاب نشسته باشی و پچ پچ کلمات را بشنوی که از لای صفحات سرک می کشند تا بشنوند که چه می گوییم. صنعتی همیشه به موضوعات شکل دیگری نگاه می کند.

به همین خاطر تحلیلی که او بر موضوع مرگ اندیشی در فرهنگ شرق و بخصوص ایران دارد دربرگیرنده جوانبی است که مظاهرش را در زندگی جامعه امروز ایرانی می توان به خوبی دید.

این مصاحبه تنها به بررسی ریشه های شکل گیری مرگ اندیشی در فرهنگ ایرانی ختم نمی شود بلکه آسیب شناسی سلطه این نگاه بر زندگی و تفکر ماست.

تنها در پایان این مصاحبه بود که به عمق اندوه مولانا پی بردم وقتی می گفت: “طوطی نقل و شکر بودیم ما/ مرغ مرگ اندیش گشتیم از شما”.دیدم ریشه درد از یک جا آب می خورد. او نیز از چیزی رنج می برد که امروز دکتر صنعتی با تلخکامی درباره اش تحقیق می کند و فهمیدم که این درد مشترک سینه به سینه چرخیده و رسیده به ما که هنوز با همان چشم های ابری به زندگی نگاه می کنیم و در انتظار روز پایان نشسته ایم. “در مردگان خویش/ نظر می بندیم با طرح خنده ای/ و نوبت خویش را انتظار می کشیم/ بی هیچ خنده ای…

در غرب همیشه نوعی مرگ اندیشی وجود داشته که منجر به جنگ و خشونت می شده است.

ــ تا آنجایی که ما می دانیم فرهنگ شرق یک فرهنگ مرگ اندیش است. این موضوعی ثابت شده است اما تعدادی از محققین معاصر در پی اثبات این مدعا هستند که فرهنگ غرب نیز تا قبل از ظهور مدرنیته بر همین مدار می چرخیده است. آنها با بررسی این موضوع تلاش می کنند بنیادهای خشونت را در فرهنگ معاصر پیدا کنند. افرادی مثل خانم جیسن در اثر خود به نام “بنیادهای خشونت” به توضیح و تفسیر این عقیده می پردازد که در غرب همیشه نوعی مرگ اندیشی وجود داشته که منجر به جنگ و خشونت می شده است. او در این کتاب می گوید که آغاز این مرگ اندیشی را باید در فرهنگ هومری جستجو کرد که هشت الی ده قرن قبل از میلاد شروع می شود و بعدها توسط دیگرانی بسط می یابد. این فرهنگ چنانکه ارسطو نیز تائید می کند فرهنگ بسیار با نفوذی در غرب به شمار می رفته است. چنین است که جیسن در اثرش ثابت می کند کتاب ایلیاد هومر دقیقا بر اساس تبلیغ مرگ زیبا و بدن مردانه طرح ریزی شده است و همین مرگ زیبا و بدن مردانه است که هروئیسم یا قهرمان گرایی را در فرهنگ غرب رواج می داده است. نه تنها قدیمی ترین فرهنگ مرگ اندیشی در مصر وجود دارد که به ده هزار سال قبل از میلاد باز می گردد و زمان فراعنه. در این زمان نوعی صنعت مرگ وجود داشته است یعنی تمام فکر و ذکر مردمان در کشوری مثل مصر مرگ بوده است.

جیسن که دیگر محققان غربی نیز در آرای خود بر این نکته توافق دارند که کسانی مانند اسکندر کبیر ، ژولیوس سزار ، ناپلئون و حتی فرمانروایان غربی چند دهه گذشته، بر اساس الگوی هروئیسم و مانند قهرمان ایلیاد یعنی آشیل فرمانروایی کردند. این نظریه ها البته برخلاف آن چیزی است که شوپنهائر بدان اعتقاد دارد. او فرهنگ هند و فرهنگ یونانی را به طور دقیق مورد مطالعه قرار داد و به این نتیجه رسید بین این دو فرهنگ یک نوع آنتی تز بنیادین وجود دارد. بدین معنا که یونانیان عمدتا تلاش داشته اند زندگی را شکوفا کنند و گسترش دهند اما هندی ها تحت هر شرایطی می خواهند هر چه زودتر از شر این زندگی خلاص شوند. درواقع شوپنهائر از این مقایسه چنین نتیجه می گیرد که غرب از ابتدا به زندگی توجه داشته است اما شرق به مرگ.از نظر من نیز واقعیت این است که در غرب نه تنها فرهنگ هومری مبتنی بر مرگ اندیشی است که بعد از آن فرهنگ تراژدی هم قطعا بر اساس مرگ شکل می گیرد. علاوه بر آن فرهنگ فرقه های ارفه ای یا دیوزینیسی هم اساس خود را بر بینان مرگ قرار می دهند و اصلا نیچه تولد تراژدی را بر همین اساس نوشته است. به این ترتیب ما شاهدیم که دوران قبل از فلسفه در غرب با ستایش مرگ آغاز می شود. در دوران فلسفه هم ما با کسی مثل سقراط مواجهیم که به پیشواز مرگ می رود و بعدها شاگردان او از جمله افلاطون به تبیین همین نظریات او می پردازند. به عنوان مثال رساله “بایدون” افلاطون به رویات آخرین روز سقراط می نشیند که در آن جام شوکران را می نوشد. در این رساله تمام گفتگوهای افلاطون با دوستانش در مورد این است که فیلسوف نباید از مرگ بهراسد چراکه فلسفیدن تمرین مرگ است. همین اصل بعدها به اصلی ترین دستورالعمل و مهم ترین سرمشق فلسفه غرب تبدیل می شود به طوری که تمام فلسفه غرب ون با همین فرض تبیین می شود. در این میان بعضی از فلاسفه غرب بیش از دیگران مرگ اندیشند. مثل فلسفه رواقی یا اپیکوری. شالوده این فلسفه ها شباهت بسیار زیادی به عرفان شرق دارند. آنها نیز مثل عرفان در پی اثبات این مدعا هستند که مرگ پدیده ای هراس آور نیست و بخصوص اندیشمندان و فیلسفوفان نباید از مرگ بترسند. این روند ادامه دارد تا اینکه با آغاز رنسانس وضعیت فرق می کند. به این ترتیب که کسی مثل میشل دومونته پیدا می شود که در ابتدا فلسفه رواقی را در پیش می گیرد بخاطر اینکه ترس و هراس از مرگ را در خودش کاهش دهد اما موفق نمی شود. او بعد از تلاش های بسیار سرانجام به این نتیجه می رسد که شاید این فلسفه سقراطی و افلاطونی سرمشق درستی به کسانی مانند او نداده است و شاید می بایست بیش از مرگ به زندگی توجه کنیم. نه تها میشل دومونته بلکه پس از او اسپینوزا هم به این نتیجه می رسد که “عقل هیچگاه به مرگ نمی اندیشد”. در همین دوران و حتی پیشتر از آن بسیاری از کشیشان مسیحی نیز تلاش داشتند که تفکر کلیسای کاتولیک را تغییر دهند. تفکری که بسیار مرگ اندیش بود ، از زندگی می گریخت و معتقد بود که زندگی تماما پوچ و بیهوده است و ارزش زیستن ندارد. این کشیشان تلاش داشتند کلیسا را قانع کنند که این زندگی نیز ساخته دست خداوند است و لذت بردن و شناخت زیبایی های آن نوعی خداشناسی است.

کسانی مانند اسکندر کبیر ، ژولیوس سزار ، ناپلئون و حتی فرمانروایان غربی چند دهه گذشته، بر اساس الگوی هروئیسم و مانند قهرمان ایلیاد یعنی آشیل فرمانروایی کردند.

ــ من فکر می کنم مسئله مرگ اندیشی پیش از آنکه ریشه های مذهبی داشته باشد در رابطه با جنگ و خود شرایط زندگی در چنین جوامعی مطرح می شود.به همین خاطر می بینیم که بعد از ورود مدرنیته عمده توجه فرهنگ به موضوعی به نام زندگی برگشت. از آن زمان است که ما می بینیم انسان و اندیشه و اراده و خواست او مرکزیت پید اکرد و علم و تکنولوژی پیشرفت قابل توجهی کرد. این در حالی است که تا پیش از آن و در زیر سایه مرگ دلیلی برای گسترش زندگی نبود. اما این اتفاق یا درواقع تحول به دلایلی بسیار در شرق رخ نداد.

ــ اگر ما محدوده جغرافیایی شرق را از مصر تا چین در نظر بگیریم می بینیم که قدیمی ترین فرهنگ مرگ اندیشی در مصر وجود دارد که به ده هزار سال قبل از میلاد باز می گردد و زمان فراعنه. در این زمان می توان گفت که به نوعی صنعت مرگ وجود داشته است. یعنی تمام فکر و ذکر مردمان در کشوری مثل مصر مرگ بوده است. بزرگترین نشانه آن هم ساخت اهرامی هستند که اصلا به خاطر مرگ و آیین های مربوط به آن ساخته می شوند. این اسطوره بارها و بارها تکرار می شود و حتی بعضی عقیده دارند که در غرب نیز این الگو مورد تقلید قرار می گیرد و دیوزینس یا ارفئوس برگرفته شده از همین اسطوره ها هستند. اسطوره شاهی که به جهان مردگان می رود و بر می گردد.درست مانند ادیسه که همین پروسه را از سر می گذراند.

ــ بله در اسطوره های ایرانی نیز ما با جم مواجه هستیم. این اسطوره داستان جالبی دارد. وقتی که مزدا از جم می خواهد که دین او را روی زمین بگستراند و رسالت پیامبری مزدا را بر عهده بگیرد جم موافقت نمی کند اما به جای آن می پذیرد که جهان مزدا را گسترش دهد. اگر جم پیامبری را قبول

جم نخستین کسی است که به دره مرگ راه پیدا می کند و این مسیر را برای دیگران می گشاید.

می کرد به جاودانگی دست می یافت اما با انتخاب سلطنت رسما جاودانگی را رد می کند جم برای دوران سلطنت خود شش شرط تعیین می کند. اینکه در زمان سلطنت او مرگ، گرسنگی، جنگ، فقر،آز، و خشم وجود نداشته باشد.مزدا همه این شروط را قبول می کند و جم سلطنت خود روی زمین را آغاز می کند اما معلوم است وقتی این شش پدیده در زندگی وجود نداشته باشند چه اتفاقی می افتد. در غیاب این شش پدیده مرگ به کلی نفی می شود و بخاطر همین جمعیت زمین زیاد می شود،آن قدر، که دیگر بر روی زمین جایی برای موجودات زنده نمی ماند. جم به نزد مزدا می رود و از او می خواهد که مساحت زمین را گسترش دهد و مزدا درخواست او را قبول می کند. این اتفاق سه بار تکرار می شود و در سایه این اتفاق جم سرانجام به ضرورت مرگ پی می برد. اینجاست که مزدا به او خبر آمدن زمستان هایی طولانی را می دهد و او را به زیر زمین که همان جهان مردگان است می فرستد. علاوه بر این در ریگ ودا گفته شده که جم نخستین کسی است که به دره مرگ راه پیدا می کند و این مسیر را برای دیگران می گشاید. به همین خاطر جم خود را “شاه مردگان” می نامد. جالب اینجاست که اوزیریس نیز همین پروسه را از سر می گذراند ولی وقتی که به کمک همسرش از جهان مردگان به دنیای زندگان باز می گردد برای برگشتن به آن جهان بی قراری می کند و با اصرار می خواهد که دوباره به جای نخستین خود بازگردد. اما وضعیت در دنیای هومری چنین نیست. آخیلیس یا آشیل قهرمان هومر در جنگ با هکتور دچار تردیدی وحشتناک می شود. او می داند که اگر به این جنگ برود کشته می شود. از سوی دیگر این را هم می داند که اگر هکتور را بکشد خود نیز خواهد مرد. این را مادرش پیش از این پیشگویی کرده است. آشیل در گفتگویی به این نکته اشاره می کند که اگر به میدان جنگ نرود و در این نبرد شرکت نکند گرچه زنده خواهد ماند ولی جاودانگی را از دست خواهد داد واگر شرکت کند تحت هر شرایطی کشته خواهد شد اما درعوض در اشعار شاعران پس از خود جاودانه خواهد شد. به این ترتیب جاودانگی را به زندگی ترجیح می دهد و روانه جنگ می شود. بعد از این اتفاق در کتاب ادیسه وقتی ادیسه به جهان زیرین می رود یکی از کسانی را که ملاقات می کند شبح آشیل است. آشیل به ادیسه می گوید خوش بحالت که در آن جهان پادشاه بودی و در این جهان نیز فرمانروای مردگانی. ادیسه در پاسخ او به نکته جالبی اشاره می کند. او می گوید ترجیح می دادم برده و زرخرید برزگری تهیدست روی زمین بودم تا اینکه در جهان زیرین شاه مردگان باشم. نه تنها ادیسه که باقی ارواح نیز خواهان زندگی روی زمین هستند. از این نظر اگر شروع فرهنگ غرب را هومر بدانیم می بینیم که هومر هیچگاه مرگ اندیش نیست اما در دروان پهلوانی زندگی می کند و شرط قهرمان شدن مرگ است.با اینهمه حتی قهرمانان هم زندگی در این جهان را دوست دارند. اما در مصر چنین شرایطی حکمفرما نیست. نه تنها مصر که سالها بعد در چین و هند نیز ما به کسی مثل بودا بر می خوریم. کسی که از دیدن رنج کشیدن مردم در عذاب است و اساسا راهپیمایی خود را آغاز می کند تا به راز رنج کشیدن مردمان بر روی زمین پی ببرد. در نهایت نیز به نیروانا می رسد. یعنی دوباره به آغاز خود باز میگردد. به همین خاطر بودیسم نیز توجهی به آینده ندارد. یا مثلا در هند با شیوا مواجهیم که دیدگاهی مشابه را رواج می دهد. یا اصلا چرا راه دور برویم؟ قدیمی ترین اسطوره ما در این زمینه اسطوره بین النهرینی یعنی گیلگمش است. گیلگمش قدیمی ترین افسانه است و تماما بر اساس هراس از مرگ شکل گرفته است. گیلگمش از مرگ می ترسد چون مرگ برادر و دوست خود “انکیدو” را به چشم دیده است. بنابراین به جستجوی آب زندگی بر می آید تا به جاودانگی دست پیدا کند.

ــ ببینید! در فرهنگ شرق اساسا توصیه بر این است که نباید از مرگ هراسید. تمام این توصیه ها نیز بدین خاطر است که اصولا بشر از مرگ می ترسد اما فرهنگ هایی هستند که با ترس از مرگ مبارزه می کنند و سعی می کنند حسی را که به طور طبیعی در نهاد آدمی وجود دارد را وارونه کنند. در این گفتگو مجال نیست که به بررسی تمام فرهنگ های شرقی بپردازیم به همین خاطر من به ایران بسنده می کنم. با نگاهی به فرهنگ ایرانی می بینیم که در این فرهنگ دین زردشت ،اصولا دینی است که به ترویج زندگی می پردازد. یعنی نگاهش به زندگی است. اما وقتی به دوران ساسانی می رسیم وضع تغییر می کند. با ظهور فرقه های مذهبی که مرگ اندیشند این نگاه تغییر می کند. مشهورترین این فرقه دین مانی است که شاید بارزترین آیین مذهبی ایران باستان به شمار می رود که زندگی را در تمامی ابعادش نفی می کند.

ــ داستان از این قرار است که مانی همزمان با دوران سلطنت شاپور ظهور می کند و می دانید که شاپور پادشاهی است که تمام عمرش را در جنگ سپری کرد. نه تنها او که پادشاهان پیش از او مثل کوروش، خشایارشاه و کمبوجیه هم همین کار را کردند. اینجا لازم است که من باز گریزی به فرهنگ غرب بزنم و باز به این موضوع بازگردم. ببینید! فرهنگ غرب در زمانی که شوپنهائر زندگی می کند فرهنگ غرب فرهنگی مرگ اندیش است. به همین خاطر فلسفه او نیز دارای چنین خاصیتی است. نه تنها او که پیش از او هگل نیز در تبیین فلسفه خود چنین نگاهی دارد. یعنی فلسفه هگل اساسا فلسفه مرگ است. همزمان با این دو نفر که دو رکن مهم فلسفه غرب هستند ما با ظهور ژانرهای ادبی بسیاری در غرب مواجهیم با محوریت مرگ خلق شده اند. مثل قصه های جنایی و پلیسی یا داستان هایی که مربوط می شود به خون آشامان. اینها همه بعد از جنگ های ناپلئونی است که خلق می شوند. این روند ادامه می یابد تا می رسیم به جنگ اول جهانی. در آغاز این جنگ فروید را داریم که اصلا دو مقاله مشهور درباره مرگ دارد و بعد از آن هایدگر را که اصلا کتاب “هستی و زمان” خود را درباره به سوی مرگ رفتن انسان می نویسد. فروید می گوید این جنگ است که مرگ اندیشی را رواج می دهد. جنگ ما را وادار می کند که به مرگ بیندیشیم. نمونه عینی اش همین هشت سال جنگ خودمان است. شما می بینید که در این دوره چقدر اندیشه مرگ وجود داشته و مظاهر آن را هنوز هم می توان دید. منظور من از این مقایسه این بود که نشان دهم وقوع جنگ رابطه بسیار مستقیمی با شیوع مرگ اندیشی دارد. در جایی که وقوع دو جنگ چهارساله چنین تاثیری روی فرهنگ غرب گذاشته می توان تصور کرد که جنگ های چهل ساله شاپور چه به روز ما ایرانیان آورده است. ما در تمام دوران هخامنشی مشغول جنگ بودیم. بعد از آن اسکندر حمله می کند و پس از سلطه ساسانیان شاپور شروع می کند به شکل وسیعی جنگیدن. به همین خاطر مانی را انتخاب می کند تا مذهبی باشد برای مستعمراتش. به این ترتیب آنها را آرام نگاه می دارد چون مانی در دین خود زندگی را نفی می کند. او توالد و تناسل را قدغن می کند. همچنین کشاورزی و داد و ستد و حتی استحمام کردن را ! او می گوید که انسان تمام عمر خود را باید صرف تزکیه نفس کند و وقتی از او می پرسند پس چطور معاش خود را تامین کنیم می گوید صدقه بگیرید! آن وقت فکرش را بکنید چنین آیینی در دهه چهل مورد تحسین بسیاری از روشنفکران ما قرار می گیرد! بهرحال مانویزم نوعی عرفان بود که در شرایط عادی نمی توانست پیروان چندانی داشته باشد. اما مردم دوره ساسانی به سمتش رفتند چون امیدی به زندگی نداشتند. وقتی شما همیشه در حالت ناامنی جنگ به سر ببرید مرگ را مدام پیش روی خود می بینید. غیر از این دوره یک دوره تاریخی دیگر نیز وجود دارد که مانویزم یا عرفان مورد استقبال قرار می گیرد و آن زمانی است که مغول ها و تیمور حمله می کنند.این دو هجوم باعث می شود این طرز تفکر در تمامی این منطقه از چین تا بین النهرین تثبیت شود.

فلسفیدن تمرین مرگ است. همین اصل بعدها به اصلی ترین دستورالعمل و مهم ترین سرمشق فلسفه غرب تبدیل می شود به طوری که تمام فلسفه غرب ون با همین فرض تبیین می شود.

ــ نه. نهایتا بسته به زمانی بود که یک نفر مثل مانی پیدا شود و چنین چیزی را تبلیغ کند. جنبه عام نداشت.

ــ حتی در آن زمان. در زمان حکومت مامون بعد از حمله اعراب شما شاهد شکل گیری نهضت ترجمه هستید و همچنین شاهد ظهور دانشمندان بزرگی مثل بوعلی،زکریای رازی، خوارزمی و فارابی. چون توجه به زندگی در این دوره ها وجود داشته است اما وقتی که مغول ها حمله می کنند، حدود یک قرن بر این سرزمین حکم می رانند. بعد از آن تازه سرو کله تیمور پیدا می شود که درست همان کاری را می کند که چنگیز کرد و اصلا “یاسا”ی چنگیز را مبدا و مبنای کار خود قرار می دهد. به این ترتیب اگر فقط یک یا دو چهارسال جنگ اول و دوم جهانی اینقدر باعث رواج مرگ اندیشی در غرب می شود می توانید تصور کنید که در ایران با هجوم این دو نفر چه اتفاقی افتاده است. مردم به فردای خودشان اعتماد نداشتند. کشاورزی و داد و ستد همه تعطیل شده بود در نتیجه فقط به مرگ می اندیشیدند و چشم شان فقط به زندگی در جهان دیگر بود. انگار احساس می کردند خدا این زندگی را نیافریده و این زندگی آفریده شیطان است. چون هر آنچه که می دیدند شیطانی بود.

ــ درست در همین زمانی که دوران رنسانس در اروپا شکل می گیرد در این منطقه مغول ها و تیموریان حکومت می کردند. بنابراین حتی فرصتی برای تحول نبود. بعد هم که از زیر استعمار مغول یک راست به زیر سایه استبداد رفتند که آن هم مرگبار بود. این روند نه تنها در ایران که در تمامی این منطقه ادامه پیدا می کند. چون بذر مرگ اندیشی از قبل در این منطقه وجود داشته است. فقط محتاج محیطی مساعد بوده که با وقوع این اتفاقات پیدا شده. به همین خاطر است که از زمان حافظ به بعد همه شاعران ما مرگ اندیشند…

ــ بله جز خیام. اما اگر خوب دقت کنید می بینید که او هم مرگ اندیش است. اتفاقا مثال خوبی زدید چون می توانیم با بررسی اندیشه خیام به یکی دیگر از خصوصیات مرگ اندیشی بپردازیم. شعر خیامی نوعی شعر دهری است. تمام وحشت خیام و اضطراب هایی که در اشعار او هست وحشت از دهری است که همه کاره است و تقدیر انسان در دستش است. این در اندیشه او این کوزه گر دهر است که سرنوشت ها را تعیین می کند و این اندیشه باز می گردد به نوع دیگری از تفکر در زندگی ایرانی. یونانی ها بر خلاف ایرانیان مفهوم محدودی از زمان داشتند .مثل تصوری که ما الان از زمان داریم. و آن را به ساعت و امروز و فردا محدود می کنیم. در حالیکه مفهومی که از زمان در ایران وجود داشت یک مفهوم بی کران یعنی زروان بود. خدای یکتایی که در ایران پرستش می شد نه اهورا مزدا که زروان بود زروانی که پدر اهورامزدا و اهریمن به شمار می رود. و این زمان بی کران یا زروان همین دهر است که سرنوشت و زندگی و مرگ در دستش است. آنچه که در خیام می بینید برخاسته از همین تفکر است. او مدام از وحشت از فنا صحبت می کند و شالوده حرفش این است که چون نابود می شویم ، شاد باش. به بخاطر زندگی و زنده بودن فقط بخاطر اینکه فنا می شویم و دیگر در این لحظات نیستیم. در واقع اندیشه او یک نوع حالت جبرانی دارد. علاوه بر خیام شاعرانی هستند که به آنها لقب “رند” داده اند. مثل حافظ، مولانا یا سعدی. در چنین فرهنگی رند به کسی گفته می شود که به زندگی توجه داشته باشد. حافظ در شعر خود جایی تبدیل به رند می شود که به زندگی توجه دارد.وگرنه از او چه از طرف زهاد و چه از طرف عرفا انتظار می رفت که به مرگ بیندیشد. پیام این فرهنگ برای ما این است که اگر به زندگی اندیشیده ای رندی کرده ای. این کلمه رند در زبان معانی منفی زیادی دارد. هم به معنای آدم زیرک ،بدجنس، حقه باز و کلاه بردار است و هم معنی آدم عیاش و لات می دهد. و این آدمها عیاش و لات و کلاه بردارند که به زندگی توجه می کنند. می بینید چقدر به زندگی اندیشیدن نزد ما منفی است؟ به همین جهت در جامعه ما نه تنها در این دو دهه که پیش از آن مرگ اندیشی وجود دارد. در تمام این دوران ها اگر از تمام جوان های ایرانی می پرسیدید که به زندگی بیشتر علاقه دارید یا مرگ می دیدید که خجالت می کشید جواب مثبت بدهد.در واقع ما دوست داشتن زندگی را نوعی بلاهت می بینیم.

بعد از ورود مدرنیته عمده توجه فرهنگ به موضوعی به نام زندگی برگشت. از آن زمان است که انسان و اندیشه و اراده و خواست او مرکزیت پید اکرد و علم و تکنولوژی پیشرفت قابل توجهی کرد.

ــ اتفاقا این دو نفر بر خلاف جامعه ایرانی کسانی هستند که به زندگی علاقمندند.

ــ برخلاف تصور شما این کسانی مثل سپهری و بقیه هستند که مرگ اندیشند. اتفاقا شعرهای فروغ می بینید سرشار از زندگی است.مفاهیمی که حول و حوش مرگ در شعر او وجود دارند به معنای ستایش آن نیست. در هدایت هم آن چیزی که بیشتر مورد حمله قرار می گیرد زندگی رجالگی است نه زندگی واقعی. او خود زندگی را نفی نمی کند. زندگی فاسد و ایستا و گندیده را نفی می کند. به نفع آن زندگی است که این را نفی می کند نه به نفع مرگ. این دو بیشتر از دیگران مدرن هستند. بقیه درست است که ظاهرشان مبارز است و چه و چه ولی تاریک است. نگاه بوف کور نگاه به آینده است. می نویسد برای اینکه بماند. در حالیکه بسیاری دیگر نگاهشان به گذشته است. “کسی از فردا خبری نیاورده است”. یا در لحظه زندگی می کنند یا در گذشته. اما هدایت اینطور نیست. نداشتن آن زندگی است که او را ناراحت می کند. در نامه های او به وضوح می توان این مسئله را دید که بالاخره یک جایی می گوید خب دیگر نمی شود کاری کرد. این بدان معنا است که تا پیش از این می شده.

ــ از مغولان به بعد دورانی شروع می شود که دوره مرگ است. در فرهنگ مرگ اندیشیدن ملغی است. اصلا انسان این جهانی ملغی است. وقتی که ما راجع به اراده صحبت می کنیم و می گوییم همه چیز در تقدیر ما نوشته شده دیگر چه جایی برای خود انسان می ماند؟ به این ترتیب هر اقدامی در این جهان بیهوده است و نشانه تباهی و فساد. بنابراین راه اندیشه بسته می شود و دیگر هیچ چیز تازه ای پیدا نمی شود. افراد نیز به همین خاطر حداقل زندگی را بر می گزینند و به انتظار روزی هستند که بمیرند. به این ترتیب ما از یک جامعه تعطیل صحبت می کنیم. چندین قرن است که جامعه ما جامعه ای تعطیل است. جامعه ای که در آن یک تفکر عرفانی وجود داشته و دارد و هنوز هم درحال گسترش است. چون امیدی به آینده نیست. همه فکر می کنند به اجبار به این جهان آمده اند و کاری هم از دستشان بر نمی آید. در نتیجه اجتماع خیلی کم دچار تغییر می شود.

ــ بله. ممکن است در نهایت وقتی خیلی تحت فشار قرار بگیرند واکنش سریع و حادی نشان دهند اما پشت آن تفکر نیست. این درست برعکس جوامعی است که به زندگی بیشتر می اندیشند. این جوامع برای برای زندگی نقشه دارند چون قرار است سرنوشت شان را خودشان بنویسند. به این ترتیب است که می بینید در جامعه ما اصلا افراد کمتر میل به خواندن دارند ممکن است میلی به شنیدن باشد که آن هم خصوصیت فرهنگ شفاهی است. یا اینکه میل به تحقیق صفر است. لذتی که در این جوامع وجود دارد بیشتر همان عیش خیامی است. همان چیزی که هدایت می گوید. انگار با دندان های به هم فشرده از فرط حسادت و حرص به یکدیگر می گوییم خوش باش. تمام موسیقی ما موسیقی غم انگیز و نوحه است. سرود مرگ است. ما از زجری که می کشیم لذت می بریم و حتی افسردگی برای ما باشکوه است.

 


بازتاب‌ها و بازخوان‌ها

هنوز بازتاب/بازخوان‌ی نیست.

دیدگاه‌ها

لطفا در مورد مرگ اندیشی فلسفه هگل توضیح دهید

مصاحبه ا ی جامع و بسیار جالب بود میدانم که حاصل تحقیقات مفصل و دور و درازی است که فشرده اش در اختیار ما قرار گرفته بسیار متشکرم.

بسیار عالی بود ممنون .

دیدگاه خود را بنویسید

بندها خودکار شکسته‌خواهدشد.
نشانی ای‌میل هرگز نمایش داده‌نخواهدشد.

(لازم)

(لازم)